تبليغاتX
The Show Must go On


از سرزمینی می آیم که همه ی احساس و طپش های قلب و ورم های زیر و روی پوست من در آن است .حالا تهی تر از ابتدا و انتهای هر بودن به ابتدای ایستگاه رسیده ام . مسیر را نمیدانم و مبداء همین جاست و مقصد معلوم نیست . من اما موسیقی میدانم و با هارمونی آشنایم و این را برای کوری چشم دشمنم میگویم که های فلانی من از نعره های زشت تو هم ملودی میسازم و زیبایش میکنم و دوباره احساس میکنم و با مثل من تقسیمش میکنم . 

سوال بسیار هست و جواب که هر کس میداند و میسازد و میگوید . با موسیقی ایستاده ام و بی سوال حادثه میسازم .

هی فلانی تلخ و شیرینش با تو...

+ اضافه نوشت ! چه لذتی بالاتر از اینکه شاملو مخاطب را بخنداند؟ برای دوستانی که مثل من نشنیده اند .( ارزش دارد که دان لود ! ب شود )

سفرنامه ی شاملو

+ 88/09/06 ع لی . آ |